نامه شانزدهم
سلام عزیز دل مامان چقدر خوبه که تو رو دارم که باهات حرف بزنم احساس میکنم تو هر روز اینجا منتظر منی که بیام باهات حرف بزنم امشب یه شب خیلی سخت بود خیلیــــــــــــــــــــــــــِی سخت عزیز دل مامان عمه امروز کارتهای عروسی رو پخش کرد دیشب بابات تو فکر بود که موضوع شوهر عمت رو به بابای حسین بگه یا نه که ای کاش میگفت امشب که عمه صدیقه اینجا بود عموت به بابا زنگ زد و گفت که موضوع رو به بابایی حسین بگه اولش به عمه اینا گفتیم باورشون نمیشد عمه هم کلی سرزنش کرد که چرا زودتر نگفتیم اخه نمیشد ... اونا وضع ما رو نمیدونستن ... یه چیزی بین بهت و ناباوری انگار که نباید این مشکل وجود د...
نویسنده :
الی
23:22


